چندتا از تفاوت های دخترها و پسرها
دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه، از خونه فرار می کنه. اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری می ده!
یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی می کنه! اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو می کشه
یه پسر اگر ۳ تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده می شه بعد با ۳ تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو می کنه اما تا کنون دختری که ۳ تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی می کنند و به سه تا نمی رسه مشکلاتشون!
دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره
دخترا می خوان سر پسرا کلا ه بزارن، اما در نهایت سر خودشون کلاه میره.
نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و… هست
دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنن، اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف می کنن و خلاصه: در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره
دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هست. ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله
اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه، شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید! ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید Wink
دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا
اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمی زنه. اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!
یک دختر اگر ۲۴ ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه… اما یک پسر اگر ۲۴ ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت می کنه
پسر ها می دونن جنبش فمنیسم چیه، واسه همین ازش متنفرن، ولی دختر ها نمی دونن جنبش فمنیسم چیه، واسه همین طرفدارشن
اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه، پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه. ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر می کنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش
اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه، از خونه فرار می کنه. اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری می ده!
یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی می کنه! اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو می کشه
یه پسر اگر ۳ تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده می شه بعد با ۳ تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو می کنه اما تا کنون دختری که ۳ تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی می کنند و به سه تا نمی رسه مشکلاتشون!
دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره
دخترا می خوان سر پسرا کلا ه بزارن، اما در نهایت سر خودشون کلاه میره.
نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و… هست
دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنن، اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف می کنن و خلاصه: در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره
دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هست. ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله
اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه، شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید! ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید Wink
دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا
اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمی زنه. اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!
یک دختر اگر ۲۴ ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه… اما یک پسر اگر ۲۴ ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت می کنه
پسر ها می دونن جنبش فمنیسم چیه، واسه همین ازش متنفرن، ولی دختر ها نمی دونن جنبش فمنیسم چیه، واسه همین طرفدارشن
اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه، پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه. ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر می کنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
تظرخواهی
ما قصد داریم پیشنهادات وانتقادات دانشجویان دانشگاه رادر مورد دانشگاه ویا هرانچه که مربوبه دانشگاه می شود بامسئولین دانشگاه درمیان بگذاریم. پس هرنظردارید بنویسید وجواب بگیرید.خبرجدید اینک به زود سایت دانشگاه کامل میشود.دانشگاه بازدید از نمایشگاه کتاب رابرای دانشجویان رایگان برگزارمیکند.دم دکترگم(مصلی نژاد)
ادامه مطلب
ادامه مطلب
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
اگر شوهر یه خانمی برنامه نويس باشد...
شوهر: سلام،من log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟
شوهر: bad command or file name.
زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم
شوهر: syntax error, abort, retry, cancel.
زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟
شوهر: file in use, read only, try after some time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: sharing violation, access denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود. شوهر: data type mismatch. زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: by default.
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.
شوهر: hard disk full.
زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟
شوهر:unknown virus detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: unrecoverable error.
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: the only user with write permission.
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟
شوهر: too many parameters.
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: program performed illegal operation, it will be closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر: close all programs and logout for another user.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر: its now safe to turn off your computer
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر
دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزهپذیرایی می
کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچارهخواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بودنزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کردهباشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوشکرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقینمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچارهخواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بودنزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کردهباشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوشکرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقینمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
آرزو
سه دوست در يک اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يک تصادف مرگبار سبب شد که هر سه در جا کشته شوند .
يک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و سن پيتر، فرشته نگهبان بهشت داشت آماده ميشد که آنها را به بهشت راه دهد...
يه سوال!!؟
- الان که هر سه تا دارين وارد بهشت ميشين، اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع شدن به سوي قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداري در غم از دست دادن شماهستند. دوست دارين وقتي دارن کنار جنازه راه ميرن در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين پز شکان زمان خودم بوده ام و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده بودهام.
دومي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين معلم هاي زمان خودم بوده ام و توانسته ام اثر بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم.
سومي گفت:
دوست دارم بگن:
نگاه کن!!! داره تکون ميخوره... زنده اس
يک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و سن پيتر، فرشته نگهبان بهشت داشت آماده ميشد که آنها را به بهشت راه دهد...
يه سوال!!؟
- الان که هر سه تا دارين وارد بهشت ميشين، اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع شدن به سوي قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداري در غم از دست دادن شماهستند. دوست دارين وقتي دارن کنار جنازه راه ميرن در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين پز شکان زمان خودم بوده ام و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده بودهام.
دومي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين معلم هاي زمان خودم بوده ام و توانسته ام اثر بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم.
سومي گفت:
دوست دارم بگن:
نگاه کن!!! داره تکون ميخوره... زنده اس
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
تاجر و ماهی گیر
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه
حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند
به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام
تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت
بتواند از آن استفاده كند
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد
زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید با تلاش و تفکر خیلی چیز ها بدست اورید
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید با تلاش و تفکر خیلی چیز ها بدست اورید
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
شرط استخدام یك شركت!
یك شركت بزرگ قصد استخدام یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه یك پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یك شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:
- یك پیرزن كه در حال مرگ است.
- یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
- یك خانم یا آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما میتوانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟
دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید!
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..
شما باید پزشك را سوار كنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است كه می توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید..
از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.
او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشك میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم
شما در یك شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:
- یك پیرزن كه در حال مرگ است.
- یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
- یك خانم یا آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما میتوانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟
دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید!
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..
شما باید پزشك را سوار كنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است كه می توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید..
از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.
او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشك میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|
معما جالب بیل گیتس برای استخدام در مایکروسافت
دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره
ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه
چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم
وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را
روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به
چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را
روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر
کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها
باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها
را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و
هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه
اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و
بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.
این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را
برای شرکتش انتخاب کند.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟
ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه
چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم
وجود دارد.( لطفا به شکل زیر نگاه کنید) ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را
روشن میکند( مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به
چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را
روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ). شما معلوم کنید که هر
کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها
باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها
را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و
هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید و مهمتر از همه
اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتیکه وارد شدید و
بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.
این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را
برای شرکتش انتخاب کند.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟
|+|
نوشته شده در ساعت   توسط بابک
|

